شاعری که شاعر نشد! - آنچه نمی توان گفت
X
تبلیغات
رایتل
آنچه نمی توان گفت
خط خطی های طینی
دوشنبه 1 شهریور 1389 :: 06:28 ب.ظ :: نویسنده : هیچکس از هیچ کجا


یه زمانی یادمه ....اون قدیم ندیما  7-8 سالم که بود شعر می گفتم...!

"پیرهن من گل گلیه" یا نمی دونم  "عروسکم نازنازیه" و اینا نه ها .... شاید درک نکنی، همونطور که خودم الان باورم نمی شه!

برای کسانی که دوستشون داشتم یا برام مهم بودن شعر می گفتم! توصیفشون می کردم یا اون طوری بهشون می گفتم چه احساسی نسبت بهشون دارم و اینکه چقدر برام مهم هستن....شعرهایی که هرگز به دستشون نرسید.... اصلا کسی نفهمید!

نمی دونم چی زد تو ذوقم! یادم نیست اما از اون به بعد حسم کور شد!

برای مسخره بازی ،چرت و پرت هایی می سرودم گاهی اما هرگز دیگه از روی احساس شعری نگفتم!

تا اینکه دوم سوم دبیرستان بودم. یه شب دوباره شعر گفتم! نمی دونم چی باعث شد، اصلا چرا حسم کور شد که بخواد دوباره پیداش بشه،و تو خودم غرقم کنه! اما شد....

بعد از اون یه شعر برای دوست صمیمی ام گفتم. خیلی دوستش داشت فکر کنم هنوز داردش. وقت و بی وقت شعری، داستانی نطقی چیزی به ذهنم می رسید! سر کلاس، وسط خیابون.... خلاصه عالمی بود!

با خودم خوش بودم، از احساس لبریز بودم که دوباره یه اتفاق افتاد... این دفعه یادمه چی شد.دو نفر آدم فوق العاده خره انسان نما ضربه ای بهم زدن که دیگه تا الان حتی برای مسخره بازیم یه مصراع نگفتم! هرچند من بخشیدمشون! حتی امسال خونه شون هم رفتم ولی ....

می گن یه احمق یه سنگی می ندازه توی چاه و.....

نمی دونم ... شاعر ها انسان های فوق العاده بااحساس حساس و مهربون هستن کسانی که بیشتر از بقیه تو زندگی رنج کشیدن البته تا اونجا که من دیدم.... ولی هیچ وقت ندیده بودم چنین اتفاقی براشون بیوفته!

معمولا تو زمان خاصی آدم حس بیشتری داره برای سرودن... برای نوشتن... اما این دیگه آخرشه!

اگه اون اتفاق ها نمی افتاد الان گوته ای چیزی شده بودیم!


اصلا بهتر... حالم از این احساسات پاک که جوابی براش نیست به هم می خوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




مامان گاهی به شوخی بهم می گه یه شعرایی می گفتی قبلنا........

 



آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32959