آرزو - آنچه نمی توان گفت
X
تبلیغات
رایتل
آنچه نمی توان گفت
خط خطی های طینی
سه‌شنبه 20 مهر 1389 :: 12:04 ب.ظ :: نویسنده : هیچکس از هیچ کجا

امروز صبح یکی از بزرگترین آرزوهای کودکیم براورده شد!

ساعت از ۸ گذشته بود...

تو همون جایی که عاشقش بودم...

و همون جایی که یکی دیگه از آرزوهام ، یه مکانی چند متر بالا تره...

چندین ساختمان بزرگ..محیطی خیلی خیلی وسیع و جایی که در نهایت بهمن قراره اونجا باشم! که حتما اونجام...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااووووووو

همه اینا خیلی جالبه ... چون امروز از کنار همه چیزهایی که دوست داشتم رد شدم... و دوباره رد شدم..... همه جا رو با دقت دیدم و مرور کردم...

اون لحظات هیچ چیزی مانع خوشحالی و هیجانم نشد!

داغ غ غ غ غ بودم... سراپا گوش تا کلمه کلمه حرف های مربیم رو یاد بگیرم...

الان گیجم چون واقعا دو ساعت هیجان انگیز بود... و آرزوهام جلوی چشمام...

به جز یکی...

همونکه الان دیگه آرزویش رو ندارم!

همون آرزویی که هیچ وقت نباید می خواستمش!

ارزویی که روز و شبم رو تاریک می کرد!

نمی گم... چون دیگه اون آرزو رو نمی خوام با اینکه گفتنش تلخه... با اینکه هرگز فکر نمی کردم چنین حرفی بزنم!

اصلا بی خیال...

امروز فقط یه روزه. مناسبتی که هرگز فراموش نمی شه...

من اوکیم .نه اصلا گریتم و در حرکت به سمت خواسته هام




آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 33027