فریاد - آنچه نمی توان گفت
X
تبلیغات
رایتل
آنچه نمی توان گفت
خط خطی های طینی
سه‌شنبه 2 شهریور 1389 :: 06:15 ب.ظ :: نویسنده : هیچکس از هیچ کجا


در اعماق سکوتی بی پایان اسیر ...

من بودم ... تنهایی ... تاریکی... و کسی که مقصر این تاریکی می دانستم.

آنچه فکر می کردم تنها این بود "چرا؟"... هزاران چرا که بی صبرانه در انتظار یافتن پاسخشان قلبش را شکستم! و او تنها سکوت کرد!

احساسم این بود که پیش خودش به من می خندد! احساسم این بود که پیش خود می گوید : در طول تاریخ مثل تو کم نبوده اند

اما هیچ نگفت تا من غم هایم را با او شریک شوم... یکی من... به اندازه ی تمام عمرم او...

به اندازه ی تمام نگفته هایی که می دانست مال او... یکی من .... به اندازه ی وسعت بزرگی اش مال او ....

هیچ نگفت تا حرف هایی که تا آن روز نشنیده بود بشنود. از من فریاد و شکایت ... از او تنها سکوتی که به آن عادت دارم... عادت دارم نشنوم صدایش را ! عادت دارد که من همیشه فکر کنم سکوت کرده...

خدای من مهربانترین پدر دنیاست! هرچند لفظ مناسبی نیست اما می گویم!

 

پدری که دیشب باید می گفت:

 

باز تویی؟؟

 

چیه طلبکار شدی؟؟

 

کی یادت داده اینطوری حرف بزنی؟؟؟؟؟؟؟!!!

 

تقصیره من چیه همیشه باید مراقب تو باشم؟ حیف او همه خوبی....

 

حرف نزن....کافیه...نمی خوام بشنوم!

 

 

 

اینا همه اش حرفایی بود که خدا دیشب باید بهم می زد! اما هیچی نگفت! مثل همیشه فقط سکوت کرد....سکوت کرد تا هرچی دلم می خواد بگم! زمینو زمانو بهم ببافم!!!! و من دوباره اشتباه کردم که فکر کردم سکوت کرده... او کسی رو فرستاد که برگردونه منو...


پ.ن: خوب همه همینطوری می شن دیگه مسخره نکن! خوشم نمی اومد که بی اجازم منو آفریده!!!!!!!! خدا شده بودم دیشب واسه خودم!!!!به خدا هم دستور می دادم... برداشت بد نشه کلا سالی یه دفعه ازاین کارای بدبد می کنم، بعد درست می شه...

 




آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32959