نمی تونم...! - آنچه نمی توان گفت
X
تبلیغات
رایتل
آنچه نمی توان گفت
خط خطی های طینی
یکشنبه 31 مرداد 1389 :: 04:19 ب.ظ :: نویسنده : هیچکس از هیچ کجا


وقتی که نمی تونی حصار زمان رو بشکنی.... احساس انسان بودن می کنی ..... احساس ناتوانی می کنی در برابر روح بزرگش....هیچ چیز نیست.... هیچ کس، هیچ کس ...وقتی باورش میکنی .... با بودنش زندگی می کنی.... همین که هواتو داره همین که هست برات دلگرمیه.....

_اون وقت می گی : می گی نمی خوااااااااااام خدا، نمی خوام جز تویی باشه، خوبه که همیشه هوامو داری ...

اما نمی تونی ، گاهی نمی تونی ادامه بدی چون انسانی....احساس می کنی همونی که اینقدر به بودنش ایمان داری....خسته شده از بس حرفای تکراری تو رو شنیده .... احساس می کنی شدی یه نوار که صبح تا شب یه چیزو تکرار می کنه! فکر می کنی فراموشت کرده... اما نه! این تویی که فراموش کردی فراموشت نکرده!  این تویی که نیستی....!

_می گی: من که کاری نکرده ام .... چرا میگذاری رنج بکشم!؟؟؟؟؟ چی باعث می شه صدام به درگاه پرنورت نرسه؟ تویی که می گی از خودم بیشتر دوستم داری ! الان کجایی ؟ تاکی جوابمو نمی دی؟؟؟

تا کی صبر می کنی؟؟؟

_بعد بهت می گه: صبر کن  فرزندم، همه چیز به نوبت!

اما بازم قبول نمی کنی... بس که لجباز و یه دنده ای....

_می گی: نه....صبر معنی نداره وقتی تو قدرت مطلقی! این قدرتی نیست که از تو سراغ دارم .....تو خدایی مالک مطلق زمین و آسمون....کسی که قادر به هر کاریه ، هر کاری. قبول نمی کنم وقتی از چنین قدرتی چیزی بخوام و بگه صبر کن! قبول نمی کنم!

اینا رو می گی ولی می دونی اون بهترین ها رو برات می خواد.... اگه می گه صبر کن اگه می گه حالا نه، حتما یه چیزی هست که تو نمی دونی. تو ای "آدم"


اما نه مثه اینکه یه دنده تر از این حرفایی!

(دارم سعی می کنم لجبازی نکنم)





آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 33027